
حالا اینکه چی شد که تصمیم گرفتند یک روز را به اسم شعر بنامند و اینکه چرا آن روز به استاد شهریار منصوب شد و به بنده منصوب نشد، دلایلی دارد که در موقع خودش و طبق اسناد و مدارک مستدل خدمت شما ارائه میدهم.
اما بنده
برایم فرقی نمیکند که به چه بهانه امروز را روز شعر گذاشتهاند، مهم این
است که ما و جمعی از دوستان در این روز دور هم جمع میشویم و شیرینی و شعر
توزیع میکنیم. مسئولان سر از پا نمیشناسند و گروه گروه به خانه شعرا
میروند و سر هر خیابان که شاعری حتی ضعیف در حد اشکال وزنی هم وجود دارد،
پرچمی نصب میشود. در این روز اتوبوسها و متروها و قطارشهریها و
هواپیماها و قطارها شعرا را مجانی سوار میکنند و حتی یک پول دستی و یک
منکارت ویژه با اسم شاعرکارت هم به آنها میدهند. برای همین شعرا هی
میروند به کیش و هی میآیند.
شما نمیدانید چه شور و شوقی در جامعه جریان
پیدا میکند مزار شعرا با هلیکوپتر (ببخشید چرخبال )گلباران میشود.
مردم کتاب بهدست دنبال شعرا میدوند و هی امضا میگیرند. اینقدر سر شعرا
شلوغ است که امضاها به مزایده گذاشته میشود و تا ٢٠میلیون و ٣۶۵تومان به
فروش میرسد. ناشرهای خوشنام برای چاپ کتاب شعرای گمنام سرودست میشکنند و
حتی به هم فحشهای بد بد میدهند. آدمهای فرصتطلبی هم هستند که انبار
ناشران را خالی میکنند و هر چه کتاب کپکزده در انبار مانده است، جمع و به
قیمتهای نجومی میخرند و از فروشش مبالغ نجومیتر به جیب میزنند.
آن روز چلوکبابفروشیها مجانی است و هر کس حتی یک بیت شعر حفظ باشد، میتواند برود چلوکباب مجانی بخورد و نوشابه هم برای شعر سپید میدهند و پیاز برای هایکو.مردم از یک ماه قبل مشغول شعر حفظکردن هستند که پیش فکوفامیل پز بدهند.
مادرها برای کلاسگذاشتن از خواستگار جدید دخترشان که بعد از سه تا
زن دکتر و مهندس آمده دختر ایشان را که اتفاقا ١٨میلیون بیت شعر حفظ است و
در این راه جفت چشمش کور شده و قطع نخاع شده و مشکلات دیگر هم گرفته، صحبت
میکنند و اینکه داماد چقدر شاعر است و چقدر خوب شعر میگوید و چقدر شاعر
است.
در این اوضاع و بهدلیل خستگی مفرط کار روزانه شاعر خواهینخواهی
به خوابی عمیق فرومیرود. صبح که از خواب برمیخیزد، گویا کارگران شاعرمسلک
شهرداری آثار اتفاقات دیشب را پاک کردهاند، اطراف خانه شاعر مثل همیشه
است. فقط این نیست، صبحانهاش آماده نیست. یخچال خالی است و همسرش نرفته
نان سنگک دو آتشه بگیرد که شاعر در تختخواب صبحانهاش را بخورد، چون شاعر
اصلا زن ندارد و هیچ دختری حاضر به ازدواج با او نشده.
ناشر کتابش را
یکراست انداخته داخل زبالهدانی و تهچاییاش را هم ریخته رویش، کتابش را
کپی کرده ٢٠٠عدد ولی همان را هم داده دست فکوفامیل که بگذارند زیر میز که
پایهاش لق نباشد. شاعر را هرجا دعوت میکنند، احساس میکنند وظیفهاش است
بیاید و در قبالش چیزی به او نمیدهند چون او زندگی نباتی دارد و مثل گل با
بار گوسفند و آب شهری رشد
میکند.
حالا مسئولان هروقت میخواهند
یککار کمهزینه انجام دهند، دنبال برگزاری شب شعر هستند و با خودشان
میگویند چند شاعر دعوت میکنیم بیایند شعرهایشان را بخوانند و جوجهکبابی
بهشان میدهیم (این کاملا شخصی است چون من از جوجهکباب بدم میآید
)خوشحالند و ما گزارشمان را میدهیم. با این حساب شعرا هر روز پیرتر و
پیرتر میشوند و شعرهایشان عرفانیتر و عرفانیتر و این خوب است، چراکه اگر
بخواهد هر روز، روز شعر باشد پدر دولت و ملت درمیآید و اعصاب وزرا داغون
میشود، مثل پرداخت یارانه!
شاعر و طنزپرداز مشهدی / قاسم رفیعا